اصلا می آیی خورشید را پس بفرستم برای خدا
تا تو ببینی که حضورت کافی است؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 13:18  توسط سمیرا
|
گَهگاه میاندیشم که تو را
در میدانِ بزرگِ شهر شلّاق بزنم
تا عکسِ ما دو تن
آذینِ صفحهی نخستِ روزنامهها گردد
وَ هَر که نمیداند تو عشقِ منی،
با خبر شود !

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 5:4  توسط سمیرا
|
دوستت دارم
با تو لجْبازی نمیکنم !
مانندِ کودکان،
سَرِ ماهیها با تو قهر نخواهم کرد:
ماهیِ قرمز مالِ تو،
ماهیِ آبی مال من...ِ
هر دو ماهی مالِ تو باشدُ
تو مالِ من !
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 9:57  توسط سمیرا
|
موهام خيس خيس است.
بپيچمش به انگشتهای تو؟
نمیدانم.
میخواهم بيايم توی بغلت.
با لباس بيايم؟
نمیدانم.
میخواهم شروع کنم به بوسيدنت.
تا هميشه؟
...
صبح که چشم باز کنم
موهام فرفری شده
اين را میدانم
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 10:30  توسط سمیرا
|
می دانی حتی صدای قلبم هم نمی آمد
انگار همه اش را برای نفسهات شمرده باشم
حالا تمام شده بود
نه اینکه ترسیده باشم ...نه
فقط میخوام بگویم چرا نصفه شب پاشدم و رفتم زیر تخت خوابیدم
که خدا برای اولین بار منو بی تو نبینه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:43  توسط سمیرا
|
سراسیمه می آیی
خودت را می سپاری به دستهای من
با تنت چه کار کنم ؟؟؟؟؟
پلک میزنم و به سقف خیره میشم
با نبودت چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 3:44  توسط سمیرا
|